نام رمان : ببخش منو
نویسنده : paradaice و nastaran_m کاربران انجمن نودهشتیا
حجم کتاب (مگابایت) : 2?8 (پی دی اف) – 0?2 (پرنیان) – 0?9 (کتابچه) – 0?3 مگابایت (epub)
ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، epub
تعداد صفحات : 290
خلاصه داستان :
منم یه دختر بودم … مثل تو …مثل دخترای دیگه …
ولی حالا … من یه زنم … یه مادر …
حالا من یه زنیم که دنیای دخترونش با بی رحمی ازش گرفته شده … به بدترین شکل ممکن … آرزوهاش ازش گرفته شده … دنیای کوچکش نابود شده و تبدیل به دنیای بزرگ و واقعی شده … دنیایی که توش محبت جایی نداره … دنیایی پر از بیرحمی … دنیای من … دنیای تو … دنیایی پر از ظلم … دنیایی که توش سادگی معنا نداره … باید گرگ باشی تا خورده نشی …
دنیایی که توش هر چیزی بهایی داره … بهای چیزی که من ازش خواستم سنگین بود … خیلی سنگین … و من بهاشو پرداختم … دختری که به خاطر جون مادرش خودشو فدا کرد … فدای پول…
من یه زنم با احساسات بکر و دست نخورده … مهم تر از همه من یه مادرم … مادری که حالا فقط به خاطر دخترش زندگی میکنه …
قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و EPUB (کتاب اندروید و آیفون)
پسورد : www.98ia.com
منبع : wWw.98iA.Com
با تشکر از paradaice و nastaran_m عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .
دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)
دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)
دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)
دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه EPUB)
قسمتی از متن رمان :
بالاخره بعد از زحمت بسیار اون پایان نامه لعنتی رو ارایه دادم و تموم شد …
همونطور که راه میرفتم به آسمون نگاه کردم … احساس پرنده ی از قفس آزاد شده ای رو داشتم … حالا دیگه راحت میتونستم به کارم توی شرکت ادامه بدم و 2 هفته مرخصی که گرفته بودم رو جبران کنم …
ابتدا قنادی رفتم و 2 جعبه شیرینی گرفتم … یک جعبه برای مادر گلم و یکی هم برای بچه های شرکت …
به ساعتم نگاه کردم ساعت از 10 هم گذشته بود … بعد از مدت ها به مناسبت تموم شدن ارشدم با نمره ی عالی برای خودم تخفیفی قائل شدم و ماشین دربست گرفتم …
سر کوچه پیاده شدم و نفس عمیقی کشیدم تا کمی از التهاب درونیم رو کم کنم … هر چه جلوتر می رفتم بیشتر متوجه تجمع همسایگان جلوی درب خونه مان می شدم … با کنجکاوی سرعت قدم هامو زیاد کردم … کم کم همسایه ها متوجه من می شدن و نگاهشان رنگ تاسف می گرفت …
با دیدن آمبولانس جلوی درب خونه و در باز حیاط مات سر جام وایستادم … دستم لرزید … جعبه های شیرینی از دستم افتادند …
به خودم اومدم … بدون توجه به شیرینی های پخش شده کف آسفالت به سرعت به طرف خونه دویدم … با نزدیک شدن من مردم راه رو واسه ی من باز میکردن … دستم رو روی در نیمه باز حیاط گذاشتم … درو روی لولا چرخید و وارد حیاط شدم …
با دیدن مادرم روی برانکارد پاهام سست شد و همونجا کنار در نشستم … با چشمای اشکی نظاره گر مادرم شدم … قطره اشکی از گوشه ی چشمم چکید … و باز هم حال مادرمبد شده بود … ولی آخه چرا ؟ … اون که مدت ها بود بهتر شده بود …
با حرکتی آنی از زمین بلند شدم و جلو رفتم …
ـ میشه یکی به من هم بگه اینجا چه خبره ؟
یکی از دو نفری که برانکارد رو حمل میکردن با تعجب به طرف من برگشت و گفت :
ـ خانم شما با ایشون چه نسبتی دارید ؟









